
گرگ هر شب به شکار می رفت و بی آنکه چیزی شکار کند ، باز می گشت ... شبی گرگ را ناراحت دیدم ... با لاشه ی یک آهو در دهان به گله آمد ! گرگ های گله شاد از این شکار او . پرسیدند : چرا ناراحتی گرگ ؟!!! گفت : شبی در سیاهی بیابان چشمانش را دیدم ؛ دلم را ربود ! هرشب به خواست پایم که نه ، به تمنای دلم می رفتم تا تماشایش کنم ... امشب محو او بودم که شنیدم صدای سگان ولگرد را ؛ دویدم ... پریدم ... زیر گلویش را گرفتم و دریدمش !!! آنچنان دوستش داشتم که نمیخواستم " سهم دلم " نصیب " سگان ولگرد " شود ......
ادامه مطلب